بهونه گرفتن رامیلا

امروز 91/5/15 یکشنبه صبح وقتی بیدار شدیم که بیریم سرکار کلی هوا بعد بود و خاکی و من و رامیلا و بابا اتا چون آلرژی داریم حالمون خیلی بعد میشه، حسابش رو بکنید تو اون هوا تازه باید بریم سرکار و از طرفی هم رامیلا رو بیاریم بیرون،
امروز بعد از مدتها رامیلا کلی صبح گریه کرد و بهونه گرفت که من میخوام پیش مامان سانازم باشم
نمیخوام برم پیش آنا یک ربعی منو دم در نگه داشتو باباش هم توی ماشین منتظر من بود که بریم سرکار خلاصله بعد از کلی صحبت کردن و گول زدنش راضیش کردم که بره بغل آنا تا من هم برسم به کارم،
کلی هم دیرمون شد مخصوصاً بابا اتا، وقتی رسیدم اداره زنگ زدم
به آنا گفتم چی شد آرومه آنا هم گفت داره شیر میخوره
که بخوابه
بعد هم گوشی داد به رامیلا کمی باهاش صحبت کردم بعد از چند ساعتی باز تماس گرفتم که چطوره آنا گفت هنوز خوابه بعد هم گفت باهاش صحبت کردم گفتم رامیلا چرا صبح گریه کردی؟ رامیلا هم گفت میخواستم پیش مامان ساناز باشم، بعد ازش پرسید مامان ساناز میره سرکار که پول دربیاره
برات هرچی دوست داشتی بخره مثل شیر، پوشاک، لباس .... بعد رامیلا در جواب آنا گفته که بابا اتا بره بخره مامان ساناز هم پیش من بمونه .
وقتی آنا اینارو برام تعریف کرد دلم حسابی سوخت خیلی ناراحت شدم از یک طرف هم خوشحال بودم که اینقدر رامیلا فهمیدکه است و به این چیزها دقت میکنه ولی خیلی ناراحت شدم که چرا باید احساس تنهایی بکنه و دوست داشته باشه من پیشش باشم ولی نمیشه،
بعضی وقتها وقتی فکرش رو میکنم ما مادر و پدرها خیلی به بچه هامون ظلم میکنیم که از بچگی تنهاشون میذاریمو باید اینقدر سختی بکشند
ولی از طرفی هم استقلال پیدا میکنن .
ظهر هم برگشتم خونه یکجوری پرید بغلم که مشخص بود خیلی خیلی دلش برام تنگ شده بود
تا یک ربعی بغلم بود خودش رو چسبونده بود به من دلم خیلی گرفت و براش سوخت، خدایا شکرت بابت این فرشته خوشگلم .

رامیلای مامان خیلی دوستت دارم عاشقتم که اینقدر دل پاک و صبوری دارید.![]()




بهونه گرفتن رامیلا 
