راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

بهونه گرفتن رامیلا

1391/5/15 18:57
نویسنده : مامان ساناز
291 بازدید
اشتراک گذاری

 

 ziba

zibaامروز 91/5/15 یکشنبه صبح وقتی بیدار شدیم که بیریم سرکار کلی هوا بعد بود و خاکی و من و رامیلا و بابا اتا چون آلرژی داریم حالمون خیلی بعد میشه، حسابش رو بکنید تو اون هوا تازه باید بریم سرکار و از طرفی هم رامیلا رو بیاریم بیرون، zibaامروز بعد از مدتها رامیلا کلی صبح گریه کرد و بهونه گرفت که من میخوام پیش مامان سانازم باشم zibaنمیخوام برم پیش آنا یک ربعی منو دم در نگه داشتو باباش هم توی ماشین منتظر من بود که بریم سرکار خلاصله بعد از کلی صحبت کردن و گول زدنش راضیش کردم که بره بغل آنا تا من هم برسم به کارم، zibaکلی هم دیرمون شد مخصوصاً بابا اتا، وقتی رسیدم اداره زنگ زدم zibaبه آنا گفتم چی شد آرومه آنا هم گفت داره شیر میخورهzibaکه بخوابه zibaبعد هم گوشی داد به رامیلا کمی باهاش صحبت کردم بعد از چند ساعتی باز تماس گرفتم که چطوره آنا گفت هنوز خوابه بعد هم گفت باهاش صحبت کردم گفتم رامیلا چرا صبح گریه کردی؟ رامیلا هم گفت میخواستم پیش مامان ساناز باشم، بعد ازش پرسید مامان ساناز میره سرکار که پول دربیارهبرات هرچی دوست داشتی بخره مثل شیر، پوشاک، لباس .... بعد رامیلا در جواب آنا گفته که بابا اتا بره بخره مامان ساناز هم پیش من بمونه .ziba

 

وقتی آنا اینارو برام تعریف کرد دلم حسابی سوخت خیلی ناراحت شدم از یک طرف هم خوشحال بودم که اینقدر رامیلا فهمیدکه است و به این چیزها دقت میکنه ولی خیلی ناراحت شدم که چرا باید احساس تنهایی بکنه و دوست داشته باشه من پیشش باشم ولی نمیشه،بعضی وقتها وقتی فکرش رو میکنم ما مادر و پدرها خیلی به بچه هامون ظلم میکنیم که از بچگی تنهاشون میذاریمو باید اینقدر سختی بکشند  ولی از طرفی هم استقلال پیدا میکنن .ziba

zibaظهر هم برگشتم خونه یکجوری پرید بغلم که مشخص بود خیلی خیلی دلش برام تنگ شده بود zibaتا یک ربعی بغلم بود خودش رو چسبونده بود به من دلم خیلی گرفت و براش سوخت، خدایا شکرت بابت این فرشته خوشگلم .ziba

ziba

zibaرامیلای مامان خیلی دوستت دارم عاشقتم که اینقدر دل پاک و صبوری دارید.ziba

ziba       ziba

پسندها (1)

نظرات (5)

سمیه
15 مرداد 91 18:16
اخی چقدر دلش برای مامنش تنگ میشه!
پیش ما هم بیاید


خوش اومدید گلم .
مامان رادین
16 مرداد 91 13:35
سلام ممنون به ما سر زدید مامانی هوای گل دخترو داشته باش دلتنگی مامان سخته من تجربه کردم بوس برای رامیلا جون
مامان سبحان جون
16 مرداد 91 16:39
سلام عزیزم وبتون خوشمله میشه بیای و به سبحان کوچولو تو مسابقه دو روی سکه رای بدی شماره 13 اینم ادرس جایی که باید رای بدی فقط امروز مهلت داری پس زود بیا
http://koodakeman91.niniweblog.com/post170.php


سلام عزیزم مرسی که به ما سرزدید چشم .
الهه مامان یسنا
20 مرداد 91 18:11
سلام رامیلا جونم مامانی هم دلش میخواد پیشت باشه ولی خوب نمیشه دیگه چیکار کنه!!! مرسی گلم بابت تبریکت. ممنون
مامان و بابای سونیا
21 مرداد 91 1:42
سلام
وبلاگ زیبایی دارید
ممنون که به ما سر زدید
هر روز با مطالب جدید منتظر حضورتون هستیم


خواهش میکنم عزیزم چشم بهتون سر میزنیم .